آری من می دانم، که چرا غمگین است
علت تأخیرش
من فقط می دانم
آخر آن موقع ها
حرف قرآن و خدا و دین بود
کربلا بود و هزاران عاشق

همه مسؤولین، چون رجایی و بهشتی بودند

حرف یکرنگی بود
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت
همه خواهرها زیر چادر بودند
صحبت از تقوی بود
همه جا زیبا بود
پارک هم بوی شهادت می داد
جای رقص و آواز
همه جا صوت دعا
کوچه ها راست و مردم همه راست
همگی رو به خدا
همه خط ها روشن
خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود
حرفْ از تقوی بود
اما امروز پدر
درد دل بسیار است
همهء آنچه به من می گفتی
رنگ دیگر دارد، یا بسی کم رنگ است
من که می ترسم
تنها به خیابان بروم
مادرم می ترسد
او به من می گوید:
در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها
چادری پیدا نیست
مویشان بیرون است
همه عینک دارند
به نظر می آید
چشمشان معیوب است
راهشان پیدا نیست
خط کج گشته هنر
بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند
کج روی محبوب است
در مجالس و سخنرانی ها
جای زیبای شهیدان خالیست
یا اگر هست از آن بوی ریا می آید
نامهای شهدا
یک یک از روی اماکن همه بر می دارند
از دل غم زده ما همگی بی خبرند
یا نه، بهتر گویم
بر روی اشک یتیمانِ شهید
جُنگ شادی دارند
سرقت مال عمومی هنر ست
حرف از آزادیست
علت غصه و اندوه تو بابا این است
پدرم من این بار
می نویسم که اگر
بازگشتن ز برایت سخت است
ما می آییم بَرَت
تو فقط آدرست را بنویس
در کجا منزل توست
مادرم می داند
او به من می گوید
پدرم پیش خداست
در بهشتی زیباست